دعای فرج
====================
بـرای چشم مگو گـریه ام ضــرر دارد دعـا بــه دیده ی تـر بیشتر اثـر دارد
(( بخوان دعای فرج را که مهدی زهرا ( ع) به پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد ))
چقدر دیده بدوزد به راه ، صبح و مسا عـزیزی آنکه همه عمر در سفر دارد
زمانه خار و گل و نوش و نیش و شادی وغم وَ نقطه چین ... چقدر چیز ها دگر دارد
به بند ظلم به هرجا کسی گرفتار است بگو که شام سیاه از پی اش سحر دارد
کسی به مقصد خود میرسد سلامت و امن که در مسیر ارادت به راهـبر دارد
به انحراف و به بیراهه هرکه می تازد به تا ختن چه بسا روی بـر خطر دارد
کسی که درک نکرده است دردما (بیکی) گمان مبر کــه ز حال شما خبر دارد
ياامام رضا ع
==================
چون تواي شاه کسي حشمت ودربار ندارد ! .... جلوه و جاذبه ات ، ثابت و سيّار، ندارد!
خلقي از شوق چو پروانه روانند به سويت ! .... هيچکس مثل تو اين گرمي بازار ندارد!
جمله مشتاق ونظرباز تو باشيم ، به هرجاي .... ميل کوي تو فـقط فرقه ی زوار ندارد!
هرکه آن بارقه وجلوۀ جانانه که ديده است! .... رفته هوشش زسر و طاقت گفتار ندارد!
ماو من نيست دراين ميکده و محفل عرفان .... جوش عشقست،حساب کم وبسيارندارد!
آن غـزالي که پناهندۀ درگاه تو گـردد .... تـرس صياد و کمند و دد و آزار ندارد!
هر کبوتر که به پـرواز درآيد امــروز .... بي حـرم اوج و پر و بال سزاوار ندارد
(بيکي) ازدايرۀ خطّ تو بيرون شدني نيست .... خطّ مــهرتو به جز نقطه و پرگار ندارد!
------------------------------------
بارالها ، مي عشقش به من ازلطف عطا کن! ....آن طهوري که به خمخانه ی خمّار ندارد
نبض باران
===============
دو روزه ، رونق بازارگل فروشانست ولی مــدام ترنّم به نبض بارانست
چه فيضهابه چمن می تراود از باران چه رونقيکه ازآن درفضای بستان است
به کشته ابر بهاری که زار می گريد گياه سبز از اين رويداد خندانست
گل وهوای معطّر اگر دل انگيز ند چوشد به دوست مزّين صفا دوچندانست
فضای باغ وچمن جلوه ای ندارد حال ! که ديده باز به رخساردوستارانست
بهار و جمع موافق که ميرسند به هم ملک به شاد يشان شاد ودست افشانست
بهار و سبزه و گلهای سرخ ارزانيش کسيکه يک تنه دريا وموج وطوفانست
دوطيف گشته برای دلم چو مغناطيس يکيست قبله وآن ديگری خراسانست
به دوستان که رساند پيام ما (بيکی) که ذهن و خاطرما پر ز يادِ ايشانست
هـزار شکر که در زیر سرپناهِ خوديم در این فضای دل انگیز پادشاهِ خوديم
چه غم از اينکه تجمّل کجا زياد وکم است به قانعيست که دلخوش به جايگاهِ خوديم
از آن ماست اگــر خانه ، يا اجاره و رهن به پاس مـِـهـر مقاوم به پايگاه خوديم
به خطِّ زندگي ما فــراز هست و نشيب روانه در سـفر و بـيمناک راهِ خوديم
به عمرما که پراست ازخطاي ريزودرشت هميشه نادم و شرمـنده از گناهِ خوديم
چه قــدر واسـطه داريم در توسل ، ما! چه حالي ازدل پرخون واشک وآه خوديم
هـزار مرتبه گفتيم اشـتباه شده است و باز بـر سـرتکـرار اشــتباهِ خوديم
اگر چه غـرق گناهيم ، باز هان (بيگي)! امـيد وار بـه بخشايش الــهِ خوديم
-----------------------------
ماهِ رمضان
سفارش به خودم
----------------------
ماه رمضان بــهار سال قــمریست با آمدنش ، بهاری و بــرنا شو
تاج سر ماهــهـای سال است بیا تا دست دهد به طاعـت وتقوا شو
درخلوت شب سرورعرفان جاریست اسرارشبانه ازعلی (ع) جویا شو
هنگام سحـرچــقدر شب فیاضست! درجلوه فیض بخشی اش پــیدا شو
در عالــم معنا قـــدمی بالا نِه در مرتبــه همنشین با عیسی شو
درشأ ن شب قـدر چه فرمود خدا ! جویای شـرف زشرح (انزلنا) شو
زافطاری و انفاق و زکات فطــــره همواره ذخیره گـر، دراین دنیا شو
امــروز چو پای بند بر خیر شوی دلبند به زاد و توشه ی فردا شو
چون سـرو چمان مبال از بی قیدی از شاخۀ پــرمیوه نشاط افزا شو
پیوسته زقطره هاست دریا (بیکی) ای قطــــره ، بیا متّصل دریا شو
-------------------------------
تا شود پرفیض دست و دامنم وقـت گل من طالب گـل چیدنم
این همه گل چشمگیر و دلنواز من چرا دلبند یاس و سوسنم
تا گلم شاداب در گلخانه است کی شود پروا ی باغ وگلشنم
صید دارد آب دریا و خطر هردورا من دل به دریا میزنم
تا نباشد در وجودم عشق یار خود یکی باشد نبود و بودنم
زندگی کردم بسا درحال خواب! گو شوم بـیدار، وقـــت مردنم!
روشنی خیراست وتاریکیست شر ای خدا بنما مســـیری روشنم
گويند فراوان که دراين دوره وفا نيست مصداق از آن هرچه بجوييد شما نيست!
شک داشتم ازصحّت اين فرضيه ، گفتند هر نکته که از تجربه گويند ، خطا نيست
دشمن چه بسا نشر دهد آنچه نبايد بسيار سخنها که بگويـند و روا نيست!
راضي به رضا ييم ، نه تسليم به تقّدير ناچار به تسليم که محکوم قضا نيست!
ما گرچه نه واقف به اموريم به هــر حال داريم نظر،هست،بجا يا که به جا نيست!
افکار پريشان ، شـده درد سـر و(بيکي) بهبوديش افسوس،به درمان ودوا نيست!
کشت خاطره
ایدل به کوچه باغ گذر کن به وقت گل برشاخسارو سبزه نظرکن به وقت گل
جان تازه میشود زنسیم بهشتی اش از دردو داغ سینه حذر کن به وقت گل
از کشتزار و سبزه نسیم آورد پیام یعنی بیا ، بیا و سفر کن به وقت گل
اینجا هجوم خاطره ها درپی من اند افسانه ها زخاطره سرکن به وقت گل
آب قنات مزرعه درجوي جاری است میراب را زکِشته خبر کن به وقت گل
درباغ سیب آفتِ چندی بعید نیست همّت برای دفع خطر کن به وقت گل
امروز شکل دهکده تغییر میکند دستی به رنگِ خانه ودرکن به وقت گل
خندان چمن زگریۀ ابر بهاری است یکشب بیا به گریه سحرکن به وقت گل
ای دختر هنرور گلپوش روستا نقشی دگر بباف و هنر کن به وقت گل
حالا پدر نشسته و سجّادۀ نماز! درباغ و خانه یادِ پدر کن به وقت گل
بیکی،زکشتِ خاطره هاخوشه ای بچین یا دانه ای قرین ثمر کن به وقت گل
-------------------
آب و هوای کویری
---------------------------
نام کویـــــر هست به هرجای دلپذیر ضرب المثل،به زندگی از بردیاری است
کوکست سازعمر ازاین ماه و سالها! هرفصل نیز آمدنش اضطراری است
این فصلهای ســـال به تقویم رسمی اند ! امّا چگونه گردشـشان اختیاری است
گویا هوای یزد دوفصلیست! سرد وگرم کمتر نسیم آب و هوایش بهاری است!
تا میرسد بهار، دما می رسد به سی! گویی که اعتدال از اینجا فراری است!
تا فارغی ز کرسی و نفت و زغال و گاز کولـــــر نشسته جای نشین بخاری است!
نیمی زسال سرد و دگر نیمه گرم و خشک اینجا که دیده یک گلِ ِجا دیم کاری است؟!
پایـیـــز میـــــشود متغـــیّر دم هوا چون کودکی که مشکل او سازگاری است
ایدوست چاره نیست بجز سوز و ساختن! این شکوَه هرکه داشت زبیهوده کاری است
(بیکی) زمانه تابع و فرمان پذیر نیست! ماند به آب جوی که همواره جاری است
زاد و ولد اگر متصور شوی ز سال اسفند آخرين پسر ته تغاری است!!